شب تردید

طبقه بندی موضوعی
ابراهیم با طبیعت دمخور است. با آنکه رشته فنی خوانده ولی به قول خودش آرامش باغ و کشاورزی را با چیزی عوض نمی‌کند. کم حرف است، پر کار و فعال و زحمتکش است، واقع‌بین است، حمایت‌گر است، دیر می‌رنجد، و در همه این‌ها بنده برعکس او هستم. هربار کنار هم هستیم خیلی حرف نمی‌زنیم ولی حس و حال هم را خوب می‌فهمیم. در واقع نیاز زیادی به کلمات نیست. همین بودنش آرامش می‌دهد. نمی‌دانم البته حس او به من چگونه‌ باشد.

امروز میوه نوبرانه باغش را اورده بود. گذشته از لطف و محبتش، رفاقت قدیمی‌مان حس خوبی بهم می‌دهد. اینکه خیلی تنها نیستم. اینکه به یادم بوده. اینکه اگر حال خوشی نداشته باشم، کسی هست که حرفم را بفهمد. همه این‌ها مزه زردآلوها را خوشمزه‌تر کرده بود...

ابراهیم خلیل و بنده (خلیل را خودم اضافه کرده‌ام) از دانشگاه رفاقت داریم. حدودا دو دهه‌ای می‌شود. ولی خب چهره‌مان هیچ نشان نمی‌دهد:دی
شکر خدا همه دوستانم از خودم بهترند. از هرچه بنالم، از باب رفقایم بهانه‌ای ندارم.
موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۰
مستر علی
« نکند رودربایستی داری؟ هرکسی این‌ها را می‌گفت البته که باورت نمی‌شد. ولی در میانسالی، وقتی حقیقتی ارام ارام مکشوفت بشود، نه می‌توانی ردش کنی نه چشمت را ببندی.

بعضی‌ها دوستت داشتند؟ قبول. مثلا خانواده، مثلا رفقا، چندتا از معلمانت، یا همکلاسی‌ها‌. و حتی بعید نبود چندتایی پسر هم دست کم از ریختت خوششان بیاید. ولی این ور ماجرا که خوب می‌دانی چه خبر بود. که تقریبا هیچوقت -واقعی و راستکی- دلت بسته‌ی کسی نشدی. هر خاطره و ردی از دوست داشتن، مقادیری دورویی‌ و تملق و ظاهرسازی و نیاز هم با خود داشت.
واقعا می‌خواستی دل به دیگری بدهی؟ بی که ذره‌ای خودت را دوست بداری؟ نمی‌توانستی؛ به خدا که نمی‌توانستی…»
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۳۵
مستر علی
چه خوب
چه غبطه برانگیز
و چه دوری از دسترس..
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۳
مستر علی