۰۵ شهریور ۹۶

تازه عروس

چانه‌اش را روی زانویش گذاشت و برای هزارمین بار از خودش پرسید چرا نمی‌تواند قاطی دنیای آنها بشود. چرا نمی‌تواند با آنها ورق بازی کند و با خنده و شوخی محکم بزند به رانشان، همانطور که شوهرش وقتی سرگرم بازی بود این کار را می‌کرد. چرا نمی‌تواند آزادانه راه برود و مثل خودشان غش غش بخندد، سربه‌سرشان بگذارد، جواب متلک‌شان را بدهد، بعد بدون هیچ کینه و عذابی سرش را روی بالش بگذارد و بخوابد، صبح روز بعد هم مثل یک همسایه‌ی فراموشکار و سهل‌انگار بدون هیچ رنجشی به همه لبخند بزند؟


در راه ویلا
نوشته فریبا وفی
نشر چشمه
چاپ چهارم پاییز 1389
2400 نومان