شب تردید

طبقه بندی موضوعی

تازه عروس

۵ شهریور ۱۳۹۶

چانه‌اش را روی زانویش گذاشت و برای هزارمین بار از خودش پرسید چرا نمی‌تواند قاطی دنیای آنها بشود. چرا نمی‌تواند با آنها ورق بازی کند و با خنده و شوخی محکم بزند به رانشان، همانطور که شوهرش وقتی سرگرم بازی بود این کار را می‌کرد. چرا نمی‌تواند آزادانه راه برود و مثل خودشان غش غش بخندد، سربه‌سرشان بگذارد، جواب متلک‌شان را بدهد، بعد بدون هیچ کینه و عذابی سرش را روی بالش بگذارد و بخوابد، صبح روز بعد هم مثل یک همسایه‌ی فراموشکار و سهل‌انگار بدون هیچ رنجشی به همه لبخند بزند؟


در راه ویلا
نوشته فریبا وفی
نشر چشمه
چاپ چهارم پاییز 1389
2400 نومان

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">