۰۸ شهریور ۹۶

کلیدبازی

رامش می‌خواند: «نباید به پشت سر نگاه کنی.» پوزخندی می‌زنم و لای کتاب را باز می‌کنم. ورق پاره‌ی کهنه‌ای جا مانده. خوانا و سرخوش نوشته‌ام: کلید

مال ایامی ست که روزی ده بار از کلید می‌گفت. نام جایی بود مطمئنا؛ ولی کجا؟ مغازه؟ کتابفروشی؟ کافه؟ چرا یادم نیست؟ ذهن هم انگار سر جنگ دارد.. گوگلش می‌کنم. آهان یادم آمد. رامش باز می‌خواند: «کلیدش پیدا می‌شه.»

کی هستی تو؟ چرا بازی‌ات گرفته؟ چرا با من؟ هر که هستی بس کن که هیچ طاقت معنا ندارم. دست از سرم بردار که راضیم به همین زندگی بی معنی!