۱۴ شهریور ۹۶

یک روز پیاده روی

صبحانه نخورده از خانه زدم بیرون. کافه‌های خوش خط و خال زیادی در مسیر بودند. چندبار پایم سست شد که بروم داخل. ولی نشستن و دیدن گپ و خنده دیگران فقط تنهایی‌ات را به رخ می‌کشد. توی خیابان اکثر مردم جدی‌اند برخی هم اخمو. ولی یک نفر امروز به من لبخند زد. صاحب رستورانی که به داخل تعارف می‌کرد. لبخند برای کسب بود ولی به هر حال چسبید. موقع راه رفتن افکار ریز و درشتی به ذهن می‌آید. مثلا اینکه چرا بلد نیستم با هیچ دختری حرف بزنم. همین لبخند ناقابل را هم یاد نگرفته‌ام به لب داشته باشم تا مردم خیابان نگریزند!

کنار رودخاته ایستگاهی است که درختان پربرگی دارد. ساعتی نشستم. تو نخ آدم‌هایی بودم که هر کدام چند دقیقه بیشتر نمی‌ماندند. زنی که تسبیح می‌گرداند ولی لبش تکان نمی‌خورد. مادری که بچه به بغل و ساک به دست کلافه شده بود. پسرکی که از اول تا اخر با موبایل حرف زد. خانمی که در حال شنیدن (احتمالا) موسیقی پایش را تکان می‌داد. مرد میان سالی که از جلو و کنار تقریبا هم عرض بود شبیه استوانه. دختر جوانی که بدون آرایش چهره زیبایی داشت. دو خواهر(؟) که ترجیح دادند بایستند و کرکر بخندند. این بین زنی هم بود که نشستن‌اش طولانی شد. انگار شک داشت چه مسیری برود. فکر کردم شاید او هم از بیکاری تو ایستگاه نشسته. دلم می‌خواست سر صحبت را باز کنم ولی بلد نبودم. او هم انگار که افکارم را خوانده باشد ناگهان پرید و سوار اولین اتوبوس شد. بنظرم از پشت شیشه نگاهی بهم کرد. شاید هم خیالات کرده‌ام.