۲۴ مهر ۹۶

اولین

یک ترس‌هایی تا همیشه با تواند. بار اول که مواجه‌شان می‌شوی زیاد مهم نیستند، شاید بعدها موارد گنده‌تر و عمیق‌ترشان را هم تجربه کنی؛ اما بار اول.. لامصب بار اول ردی دارد که همیشه در جایی از ذهنت باقی خواهد ماند.

کلمات و جملات نامفهوم بودند، جیغ و فریاد بچه‌ها نمی‌گذاشت درست بشنوم. صدای یک نفر بود که آشنا حرف می‌زد، مثل خودم. لهجه‌ی مادری هرکسی ورای کلمات و مفاهیم، مانند بوی خوشی که نسیم به سویش بیاورد، نوازشش می‌دهد و حواسش را متمرکز می‌سازد. دنبال صدا گشتم. پسر موبوری بود که آرام و بی‌خیال با لهجه‌ی نسبتا غلیظ مشغول تعریف بود. به نظرم بچه‌ی شجاعی آمد، یا قوی، یا شاید هم از من بزرگتر بود. خیلی فرق این‌ها را نمی‌فهمیدم. فقط دوست نداشتم با لهجه حرف بزنم و کسی بفهمد شهرستانی هستم، اما پسر موبور راحت و روان پرحرفی می‌کرد و عین خیالش نبود که چه برچسبی بخورد یا چه جور قضاوت بشود. بی‌سواد بودن نعمتی بود که ما را از هجا کردن کلماتی مثل "قضاوت" بی‌نیاز می‌کرد چه برسد به فهم معانی‌شان. ولی ما مصمم آمده بودیم که این نعمت نادیده را زایل کنیم!
- سلام من علی‌ام. اهل [...] هستی؟
- منم محمدرضا.. ها، از کجا فهمیدی؟
یعنی در پنهان کردن لهجه موفق بودم؟ یا شاید صدای ضعیفم نگذاشت بفهمد همشهری هستیم! نگاهش کردم. خلاف من که کیفم را دو دستی چسبیده بودم، چیزی توی دستش نبود. لبخند نصفه نیمه هنوز تمام و کمال روی لبش ننشسته بود که صدای زنگ آمد. آژیر بلندی که همه را ناگهان میخکوب کرد و در صدم ثانیه نوع حرکاتمان را تغییر داد. همه‌ی بچه‌های قد و نیم قد به سمت ساختمان دویدند. محمدرضا گفت: "بدو بریم". ترسیده بودم و نمی‌دانستم چرا باید عجله کنم.

یک ساعتی قبل، برای اولین بار به مدرسه پا گذاشته بودیم. تعریف‌های مثلا مثبت اطرافیان تشویشم را کم نکرده بود. محیط جدید همچنان برایم بیم‌ناک و پر رمز و راز می‌نمود. مخصوصا که مدیرمان (خدا رحمتش کند) همان اول صبح پسری را از صف جدا کرد و جلوی چشم یک مشت بچه‌ی کلاس اولی، سیلی محکمی به گوشش نواخت. شاید گربه کشی بود یا زهر چشم گیری نمی‌دانم. لطف خدا بود که از ترس خودم را خیس نکردم. مادرم رفته بود ولی بقیه پدر و مادرها نگاه می‌کردند. انگار طوری نشده بود. سرم را از ترس پایین انداختم و نفهمیده بودم چطوری همراه بقیه رفتم سرکلاس...  

گفته بود: "بدو بریم". دنبالش وارد دالان تاریکی شدم. درب‌ها را یکی یکی رد کردیم و ته راهرو رسیدیم به کلاس. رنگ دیوارها تغییر کرده بود. چیدمان نیمکت‌ها هم، اولین جای خالی نشستم. حتی معلم‌ هم فرق کرده بود: قدبلندتر و خوش صداتر. لحن آرامش بخشی داشت و شمرده حرف می‌زد. همهمه‌ی کلاس که خوابید صدای کلاس‌های دیگر آرام آرام به گوش رسید. صدای معلم خودمان را شنیدم که از پشت دیوار می‌آمد. بلند شدم و بی‌اجازه گفتم: "خانم! معلم ما یکی دیگه بود". کلاس زد زیر خنده. بچه‌های تخس با دهان گشاده و اطوارهای مسخره، طوری ریسه می‌رفتند انگار خنده‌دارترین جوک سال را شنیده‌اند. پاهایم سست شد و فرونشستم. خونی که توی صورتم می‌دوید را کاملا حس می‌کردم. حسابی کنف شده بودم. نمی‌فهمیدم چرا بهم خندیده بودند. سر و صدا که تمام شد خانم معلم آمد جلو و اسمم را پرسید. گنگ بودم. نزدیک بود اشکم بریزد ولی مغرورانه نگهش داشتم. دستی به سرم کشید و گفت: "پسرم کلاس رو اشتباه اومدی. هیچ اشکالی نداره. برگرد از تو حیاط، پله‌ها رو برو بالا کلاستون همونجاست". نگاه مهربانش کمی آرامم کرد ولی عصبانیتم کم نشد. حس می‌کردم آبرویم ریخته و به زودی موضوع پچ پچ بچه‌ها خواهم بود. کیفم را برداشتم و مثل برق از کلاس زدم بیرون...

روز اول دبستان، بعد سی سال انگار همین دیروز بوده باشد. استرس مدرسه و کلاس هیچگاه محو نشد. مخصوصا ترس از سیلی خوردن، گم شدن و تمسخر شنیدن که بعید است هرگز رها کند.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">