شب تردید

طبقه بندی موضوعی

رسیدگی

۲۶ مهر ۱۳۹۶

روزهای نیامده اغلب ترسناکند. مخصوصا اگر قرار باشد بیست تا چوب هم بخوری. کمتر یا بیشتر ولی همه متفق القول تایید می‌کنند برای رسیدن باید کتک خورد. تصورش هم تنت را می‌لرزاند اما سرت داغ است. پای عمل که برسد، شاید طی چندسال صدتا چوب هم نوش جانت شود ولی صبر می‌کنی.

بعد، مثل امروزی می‌نشینی و یادت می‌افتد به ضربات. دانه دانه‌اش به خاطرت می‌آید و ایضا واکنش‌هایت. اینکه هر کدام را چه جور تحمل کردی و ادامه دادی. اکنونی که یاد قدیم افتاده‌ای، شاید آدمِ چند سال پیش نباشی. به هرحال کسی که چوب خورده با آنی که نخورده توفیر دارد. ولی هنوز هم به فردا که می‌اندیشی (البته اگر باشد) پایت سست می‌شود. این بار، سستی‌اش بدتر است.

ابتدای راه، "دیروز"ی در کار نبود. به سن و سال تجربه که رسیدی و به دیدِ بقیه عقل‌رس که شدی، همه یکجور محترمانه‌ای نگاهت می‌کنند. ولی واقعیت این است که چوبِ دوسر طلایی. هم فردا خوفناک است هم دیروز چوبِ حسابی خورده‌ای. فاجعه‌ی ماجرا هم اینجاست که تحمل ضربات، چیزی را درست نکرد. تماما عبث بود.

خیلی خوشحال نباش. عقل‌رس! شدن از دو چیز می‌آید: غَبن دیروز و ترس فردا...

  • مستر علی

تجربه

ترس

خاطرات

درد

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">