بگذار بگذارم ای دوست
بر شانه هایت سرم را...

(محمدرضا ترکی)

اتاق را تمیز کرده‌ام. با دقتی که سال‌هاست فراموشم شده. یک جور اتاق تکانی. الان یک تار مو هم اگر از کله‌ام بیفتد برمی‌دارم و به سطل می‌فرستم. خلاصه وسواس برایمان اعصاب نگذاشته... اگر چه هپلی بودن پسندیده نیست ولی دلم برای یک ساعت قبل و آرامشش تنگ است.


صدتا موسیقی که گوش بدهی، ده تایش به دل می‌نشیند. در واقع 90 تا را باید تحمل کنی تا برترین‌ها پیدا شوند. هیچ کسی هم مثل خودت نمی‌تواند بفهمد کدام پسند است کدام نیست. اگر از من بخواهند جوایز بهشتی را طراحی کنم یکی‌اش این است: جیره‌ی روزانه شامل چند موسیقی صد در صد دلنشین.


خواهر کوچک تلفن می‌زد صدایش هم تا ته خانه می‌رسید. کمی شاکی بودم. یکهو کلمه‌ای گفت که شکایت یادم رفت: تکیه کلامی از پدر، با همان لحن و همان صدا. انگار اصلا خودش باشد. فکر کردم پدر آمده. رفتم نگاهش کردم. گفت: کاری داری؟ چیزی نگفتم.. همان دور و بر خودم را سرگرم کردم. صدای پدر را مدت‌ها بود نشنیده بودم.