۲۸ مهر ۹۶

تنهایی

خانه‌شان که می‌روم هرشب تصویری تکراری می‌بینم: پدربزرگ و مادربزرگ در سکوت ملال انگیزی نشسته‌اند. یکی کتاب می‌خواند و چشم دیگری به تلویزیون است و بیشتر به زیرنویس‌های شبکه‌ی خبرش. توی همین احوال کم کم فرشته‌ی خواب پیدایش می‌شود. بعد پدر بزرگ خودش باید پتو بکشد روی مادر بزرگ که روی مبل از حال رفته.

شنواییِ هر دو ضعیف شده. اصل مشکل هم وقتی است که فرزندان تلفن می‌کنند وگرنه نقص آزارنده‌ای برایشان نیست. در واقع کنار آمده‌اند.

پدربزرگ و مادربزرگ چند فرزند دارند که هرکدام‌ در شهری است دور از آنها و مشغول زندگی. بدتر از کم شنوایی و سختی تحرک، تنهایی است که پیران را آزار می‌دهد. اگر بچه‌ای نبود یحتمل دلتنگی‌ها کم عمق‌تر می‌شد. اما وقتی فرزندانی هستند که در دسترس نیستند، شاید حس بدتری دست بدهد. نمی‌دانم!

بعضی پدر مادرها برای ایام تنهایی به فرزندان‌شان چشم امید دارند. پیران ما مثال نقضند. انگار سرنوشت همه‌مان تنهایی است. و تضمینی بر هیچی نیست: چه با چند فرزند چه با هیچ تا.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">