هنوز مطمئن نیستم. آیا واقعا انگیزه‌ای برای حرکت نیست که مرا به خود جذب کند؟ هدفی نیست که انرژیِ پیش‌رَوی باشد؟ به میزان کافی تلاش کرده‌ام و پیدایش نکرده‌ام، یا تنبلی به خرج داده‌ام؟ یعنی هیچ چیز دیگر مرا به خویش نمی‌خواند؟ اگر یافت شد دل خوشش شوم، یا مثل هر جذابیتی که در نهایت تهی می‌شود، معطلش نمانم؟ بپذیرم این بی‌هدفیِ «بودن» را؟

به هر گیاهی چنگ زده‌ام ولی سیل، قوی است. پنجه‌ام ضعیف شده. زود باشد که علف‌ها از ریشه درآیند...