۰۲ آبان ۹۶

طناب

آمدن و رفتن با گام‌های مردد. نه ایستادن، نه رفتن. بهانه‌ای نیست چه بگویم؟ که تقصیر طناب صاحب مرده‌ است؟ فکر نکنم دیده باشی‌اش. یعنی هیچکس ندیده. طناب مخصوصی است. رشد می‌کند، ضخیم می‌شود. اگر فشارش بدهی تکان می‌خورد. رنگش هم مثل آفتاب‌پرست تغییر می‌کند. یک روز سبز، یک روز خاکستری یک روز هم قرمز. خود مختار و لجباز است.

هزار بار هم از جلوی خانه‌تان رد بشوم چه فایده اگر دری باز نشود؟ می‌ایستم. چند بار دستم را تا روی آیفون بالا می‌آورم...
زنگ بزنم و بعدِ دقایقی بیایی. لبخند بزنم و سلام بدهم. بخندی. با خودت بگویی خب چکار دارد؟ سرم را پایین بیندازم؛ با خودم بگویم که همین دیدنت کلی کار است. به هوای همین آمده‌ام اصلا. و تقصیرها را گردن طناب جادویی بیندازم. و سرخ شوم و سرخ شوی. حتی سرم را بالا نیاورم که ببینمت مبادا چشم در چشم شویم. و لحظات به سکوت بگذرد... زنگ نمی‌زنم و باز از جلوی خانه‌تان رد می‌شوم. طناب خاکستری را به کولم می‌اندازم. خیالات را رها می‌کنم تا با باد یکی شوند؛ و همراه هزاران خیال سرگردانِ دیگر در آسمان بچرخند. تا روزی که شاید دلشان خواست دوباره فرود بیایند.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">