۰۴ آبان ۹۶

برق و باد

تازه که ساکن خوابگاه شده بودم، دنیا آمد و کلی نشاط به خانواده آورد. هنوز با ایام دانشجویی فاصله‌ی چندانی ندارم و به نظر خودم چشم به هم زدنی بود. اما در خلال همین چشم به هم زدن آن کوچولو که دخترخاله‌مان باشد، بزرگ و بزرگ‌تر شد. زمان هم که طبق معمول مثل برق و باد گذشت و خانم جوان الان در آستانه‌ی کنکور است. امشب که منزل‌مان است فضای خانه جوانانه شده. حرف که می‌زنیم هیچ کم نمی‌آورد و گاه جلوتر از من است. فکر هم نمی‌کنم افکار زیادی داشته باشم که نداند و بهشان نیاندیشیده باشد. هم صحبتی با جوانی که بچگی‌ش را هم دیده باشی تجربه خوبی است. خصوصا که جوان‌های امروز از جوانی نسل بنده آگاه‌ترند.

پ.ن
می‌ترسم چشم به هم بزنم دانشگاهش هم تمام شود [چشمک]