توی شهر دیوار سالم خیلی کم است. یکی‌ش کنار ماست که فکر کنم روش نوشته: «به تعداد تیرهایی که در جبهه‌های جنگ رها شده دوستت دارم.» کاش می‌فهمیدم نویسنده‌ش زنده ست یا نه؟
همسر جان! آتش از دیشب سنگین شده. سحر عازم خط اول هستیم. این دفعه که بیام مرخصی، ایشالا می‌ریم تنگه. اونجا الان دنیای گل هست. خیلی بیشتر از تیرهای شلیک شده.
اندازه‌ی همه‌ی گل‌ها و گلوله‌ها... همانی که خودت می‌دانی!
( از دست این رسول نمی‌شه دوکلام خصوصی نوشت :دی )
رضا - نیمه شب جمعه 15 اردیبهشت


آخرین یادداشت را که خواند دفتر را بست. نگاهش به بی‌سیم بود و چهره‌ی رضا جلوی چشمش؛ بوق دستگاه که درآمد، افکارش گسیخت:
- (ششششش) الو؟ ماشین چی شد؟ مجروحا طاقت ندارن!
- دیگه باید برسه!... رضا به هوش اومده؟
- الو  (ششششش)
- می‌گم رضا چطوره؟
- زخمش خیلی شدید بود (ششششش)...

بقیه‌ی کلمات را نشنید. چشم‌ش سیاهی رفت، دفتر را گذاشت روی سرش و پلک‌هایش را فشرد. عرق سردی روی کمرش سُر خورد. یاد خداحافظی‌شان‌ افتاد. عین همیشه که شوخی و جدی‌‌ معلوم نمی‌شد: 
- رسول خان! همسر فرمودن جون تو و این دفتر. مفهومه؟
- درد و بلام بخوره تو سرت! باشه.
و با دلشوره، بغلش کرده بود.

بار اولی نبود که رساندن خبر به گردنش می‌افتاد. این بار اما واقعا توانش را نداشت: توان چشم در چشم شدن، آن هم با خواهرش!
شعر زیبا
داستان شما هم :)
ممنونم لطف دارید :-)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">