۱۱ آبان ۹۶

بهبود!

دیگر هر روز به یادت نیستم. کمتر خوابت را می‌بینم. عکست دلتنگم نمی‌کند. کم کم داری می‌شوی مثل خیلی‌ها، مثل همکلاسی‌ها، مثل همکاران چندسال پیش..  

«خوبه، داری بهتر می‌شی»؛ مشاور می‌گوید. حس گنگی ولی آن تو هست که نمی‌خواهد مثل بقیه بشوی. نمی‌خواهد چندسالِ پر رنگ، بی‌رنگ و بی‌بو شود. دلش نمی‌آید رهایت کند. یکی آن تو هست که می‌خواهد یادت باشد و خودآزاری کند. دیوانه است می‌دانم. عقلش پارسنگ دارد. ولی دستت را ول نمی‌کند. 

تصویرت دارد کمرنگ می‌شود. خودم هم. مثل بدنی که داروی بی‌هوشی دریافت کرده. بی‌احساس و بی‌خیال. می‌گویند اینطوری بهتر و درست‌تر است. عقلا می‌گویند.. نمی‌دانم خوشحال باشم یا ناراحت.