بگذار بگذارم ای دوست
بر شانه هایت سرم را...

(محمدرضا ترکی)
۲۱ آبان ۹۶

بی‌حسی

چیزی مانند مُذابِ آتشفشان غل می‌زد و بالا می‌آمد.. قدیم‌ها اینطوری بود. حالا حسرتِ آن مذاب هم به بقیه‌ی حسرت‌ها اضافه شده. انگار به فراموشی و رها شدن عادت کرده باشد کسی که آن تو مسئول احساسات است. دیگر حتی محل هم نمی‌دهد به غصه‌هایت!