شب تردید

طبقه بندی موضوعی

شادی‌های کوچک

۱۱ آذر ۱۳۹۶
اتوبوس واحد در شلوغی و ترافیک متوقف شده. بعد از یک جلسه‌ی مسخره و یک نمایش پر دروغ، بی‌حال و اخمو لم داده‌ام روی صندلی و دارم به جریانات صبح فکر می‌کنم. از آن وقت‌هاست که دوست دارم به مقصد نرسم و اتوبوس همینطور برود. ترافیک هم بد نیست. به هرحال دیرتر می‌رسم.

سمت چپ و موازی شیشه، مینی بوس مدرسه ایستاده و دختران نوجوان با صورت‌های پرجوش مشغول جیغ و دادند. دلم یک ذره از سرخوشی و شادی‌شان را می‌خواهد. نگاهشان می‌کنم. شاید مقادیری حس خوب به‌م منتقل شود.

دوتاشان نگاهم می‌کنند و می‌خندند. زورکی لبخند می‌زنم. یکهو شش هفت تای دیگر هم توجهشان جلب می‌شود. در حال خنده و جیغ، برایم دست تکان می‌دهند. بی‌اختیار خنده به لبم می‌آید و دستی تکان می‌دهم. صداهایشان منتقل نمی‌شود. شاید همین هم شجاعشان کرده که برای مرد بی‌حال و اخموی اتوبوس واحد بای بای کنند.

ماشین‌ها راه می‌افتند، لم می‌دهم و فکرهای مغشوش دوباره محاصره‌ام می‌کنند.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">