۲ مطلب در ۱۷ آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

نمی‌دانم تصورم چقدر با واقعیت منطبق باشد. همین «تصورات»ند که اغلب گول می‌زنند و آدم را عاشق خود می‌کنند. عاشق ساخته‌ی ذهن خودش. درین روزهای جدایی، تنها دلخوشی شاید همین باشد. که به خودم بگویم «معلوم نیست تصویرت چقدر به واقعیتش نزدیک بود و چقدر دور». به خودم دلداری بدهم که «خیلی هم غصه نخور. شاید همین دوری به نفعت بوده...»

پ.ن
اگر روزی داستان بلندی نوشتم دنبال این پاراگراف نگردید. پشت جلد کتاب درج خواهد شد؛ البته امیدوارم و امید بر میانسالان عیب نیست ;-)
۱۰ نظر ۱۷ آذر ۹۶
« بیرون هوا ابری و تیره بود و درخت بیرون پنجره توی باد دیوانه شده.... دلم بدجور گرفته بود. ناامیدی هم که می‌آمد فله‌ای می‌آمد. نمی‌گفت برای مادرت امیدی نیست ولی برای خیلی چیزهای دیگر زندگی هست. باید سالها می‌گذشت تا یاد بگیرم یاس و بدبینی و بدبختی را تفکیک کنم که هرکدام تک تک و تخصصی حمله کنند نه عمومی. برای همین در آن عصر طوفانی همه چیز یکباره معنایش را از دست داد و خواستم بمیرم ولی مادرم داشت زودتر می‌مرد. نمی‌دانم کی اشکم آمد و کی تبدیل شد به هق هق بلند»

باز کتاب دیگری از فریبا وفی و حس‌های جدید و عمیق و آدمهای جدید و واقعی. و باز با خودم می‌گویم پولی که پای کتاب رفت نوش جانش.


بعد از پایان
به قلم فریبا وفی
نشر مرکز
چاپ پنجم 1393
16000 تومان
۱ نظر ۱۷ آذر ۹۶