راه رفتن دسته جمعی خیلی خوب بود. خوش می‌گذشت و تنها هم نمی‌ماندی. مثلا دوره‌ی دبیرستان. همگی درس می‌خواندیم به هدف قبولی کنکور. برای آینده‌ی روشنی که منتظرمان بود. نه به معنای هستی فکر می‌کردیم نه به بی‌معنایی‌اش نه به هدف زندگی نه هیچ کوفت دیگر. کنکور گذشت و پایمان به دانشگاه رسید. همه با هم واحد می‌گذراندیم، زندگی می‌کردیم، می‌خوردیم و می‌خوابیدیم. بی‌خیال دنیا و مافیها بودیم. کاری نداشتیم جز دانشجو بودن.
ایام دانش‌جوییدن که به اتمام رسید و تنها که شدی تازه از خودت پرسیدی حال چه باید کرد؟ فارغ التحصیل شدی که چه؟ برو کار می‌کن مگو چیست کار. مزد بگیر، اموراتت را بگذران، ولی جای خالی معنا و مفهوم را چه می‌کنی؟ این خلا بزرگ را چه جور می‌خواهی پر کنی؟ دیگر جمعی هم نیست که سرت را مثل گوسفند بیندازی پایین و مثل بقیه فقط جلو بروی. اکنون دیگر کار خاصی نداری جز روزمرگی. آینده روشن همین بود؟ صبح بیدار شدن و سرکار رفتن و شب خوابیدن؟ بخورد توی سرش...

تنها، متوقف، بی‌انگیزه و بی‌انرژی نشسته‌ام کنار جاده، راه رفتن و دویدن ملت را نظاره می‌کنم. یعنی می‌دانند چرا می‌دوند؟ به کجا می‌خواهند برسند؟ آخرش کجاست؟ کاش می‌شد آخرش را همین الان رقم زد. کاش می‌شد این چرخه‌ی مبتذل را متوقف کرد. کاش جرات و شجاعتش بود!
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.