بگذار بگذارم ای دوست
بر شانه هایت سرم را...

(محمدرضا ترکی)
۲۶ آذر ۹۶

شیرجه با سر

وارد کار جدیدی شده‌ام: امور مالی و نیروی انسانی. هر دو برایم مغضوب و نامطلوب. در خصوص «مال» غالبا خنگ و خل بوده‌ام. همیشه دوست داشتم سرم به کار روتین و تکراری خودم باشد، نخواهم کسی را مدیریت کنم، نخواهم کسی را تنبیه یا توبیخ کنم، سر مباحث مالی چک و چانه نزنم، حواسم به بازار و نبض! آن نباشد. از بانک و چک و سود و زیان همیشه فراری بودم. از همه این‌ها متنفرم و گرفتارش شدم. ولی چاره چیست وقتی در کف شیر نر خونخوار زندگی گرفتار شده‌ای؟

پ.ن امیدوارم بزودی با اردنگ بیرونم نکنند!