۰۷ دی ۹۶

...

همین جا بغل گوشم. هر روز باید ببینمش و چند کلام حرف بزنم. سرم را پایین می‌اندازم، چه اگر سهوا به نگاهش بیفتم، تیری از چشمش به چشمم می‌خورد و برق گرفتگی نیمه خفیفی تا نوک انگشتان پایم را می‌لرزاند.
همزادت همسایه‌مان است. درست همین روزهایی که بهترک بودم و در فراموشی‌ات؛ حکمتش چیست؟
ما از شهر تو رفته‌ایم و تو از ما نمی‌روی!
«ما بی تو خسته‌ایم...
تو بی ما چگونه‌ای؟»
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.