بگذار بگذارم ای دوست
بر شانه هایت سرم را...

(محمدرضا ترکی)
گاه با مینی بوس دانشگاه به سر کار می‌روم. جوانان دانشجو صبح‌ها با شور و شوق به سوی کلاس روانند و حال خوبشان به ادم انرژی می‌دهد. خانم‌ها معمولا بیشترند، اغلب هم توی مینی‌بوس درس‌هایشان را مرور می‌کنند. گاهی بعضی‌شان زوج دختر پسر هستند. توی راه بیشتر باهم حرف می‌زنند و دل می‌دهند و مهر می‌ستانند. لبخندهای قشنگ به هم هدیه می‌دهند و حس خوب در دل اطرافیان می‌کارند.
یاد همین روزهای خودم می‌افتم و احساسات و شور جوانی و تنهایی و رویاهای دور و دراز.. کاش همه جوانان خوشبخت و شاد باشند. انهایی که هم را دوست دارند به هم برسند. تا همیشه دلشان پر امید باشد و زندگی زخم عمیقی بر پیکرشان نزند. هرچند برای بزرگ شدن راهی جز زخم خوردن نیست بدبختانه!