بگذار بگذارم ای دوست
بر شانه هایت سرم را...

(محمدرضا ترکی)
۰۶ اسفند ۹۶

عمویی که منم

دوستم چند سالی است از ایران رفته. عکس دختر سه ساله‌اش را برایم فرستاده. بزرگ و زیبا شده. نگاه به عکس دخترک می‌کنم و ذوق می‌دود توی صورتم. از نزدیک ندیده‌امش ولی خاطراتم با پدرش، محبت زیادی در دلم می‌ریزد. انگار دختر خودم باشد. او ولی مرا نمی‌شناسد.

کسی از فردا خبر ندارد، شاید دخترک تا چند سال دیگر (یا حتی هرگز هم) مرا نبیند. برایش هم لابد فرقی ندارد که عموی نادیده‌ای در ایران دارد. ولی من دوستش دارم. عین دختر نداشته خودم.

پ.ن
یک چیز قشنگی داشت جوانه می‌زد که هنوز شروع نشده خشک شد. پناهمان درین مواقع سینما و موسیقی بود، که آن هم نامرد شده و چنگی به دل نمی‌زند.
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.