بگذار بگذارم ای دوست
بر شانه هایت سرم را...

(محمدرضا ترکی)
۱۴ فروردين ۹۷

جای خالی

«وقتی پایمان به سنگ می‌خورد، اول ضربه را حس می‌کنیم، درد از پی آن می‌آید: با یک هفته تأخیر، رفته‌ رفته رنج می‌برم. قبلش حیرت کرده بودم. استدلال می‌کردم و این دردی را که امروز صبح به درونم می‌ریزد از خود دور می‌کردم: تصویرها.
در آپارتمان دور خودم می‌چرخم: در هر گام تصویری در من بیدار می‌شود. گنجه‌اش را گشودم. پیژاماها، پیراهن‌ها، زیرپیراهن‌ها را نگاه کردم؛ و گریه سر دادم. تحمل نمی‌کنم که دیگری بتواند گونه‌هایش را که به‌نرمی این ابریشم، به لطافت این پولیور است، نوازش کند.»

وانهاده
به قلم سیمون دوبووار
ترجمهٔ ناهید فروغان
نشر مرکز
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.