شب تردید

طبقه بندی موضوعی

۵۹ مطلب با موضوع «افکار» ثبت شده است

دوست

۲۱ خرداد ۱۳۹۷
ابراهیم با طبیعت دمخور است. با آنکه رشته فنی خوانده ولی به قول خودش آرامش باغ و کشاورزی را با چیزی عوض نمی‌کند. کم حرف است، پر کار و فعال و زحمتکش است، واقع‌بین است، حمایت‌گر است، دیر می‌رنجد، و در همه این‌ها بنده برعکس او هستم. هربار کنار هم هستیم خیلی حرف نمی‌زنیم ولی حس و حال هم را خوب می‌فهمیم. در واقع نیاز زیادی به کلمات نیست. همین بودنش آرامش می‌دهد. نمی‌دانم البته حس او به من چگونه‌ باشد.

امروز میوه نوبرانه باغش را اورده بود. گذشته از لطف و محبتش، رفاقت قدیمی‌مان حس خوبی بهم می‌دهد. اینکه خیلی تنها نیستم. اینکه به یادم بوده. اینکه اگر حال خوشی نداشته باشم، کسی هست که حرفم را بفهمد. همه این‌ها مزه زردآلوها را خوشمزه‌تر کرده بود...

ابراهیم خلیل و بنده (خلیل را خودم اضافه کرده‌ام) از دانشگاه رفاقت داریم. حدودا دو دهه‌ای می‌شود. ولی خب چهره‌مان هیچ نشان نمی‌دهد:دی
شکر خدا همه دوستانم از خودم بهترند. از هرچه بنالم، از باب رفقایم بهانه‌ای ندارم.
  • مستر علی

خیابان خلوت

۲۰ خرداد ۱۳۹۷
« نکند رودربایستی داری؟ هرکسی این‌ها را می‌گفت البته که باورت نمی‌شد. ولی در میانسالی، وقتی حقیقتی ارام ارام مکشوفت بشود، نه می‌توانی ردش کنی نه چشمت را ببندی.

بعضی‌ها دوستت داشتند؟ قبول. مثلا خانواده، مثلا رفقا، چندتا از معلمانت، یا همکلاسی‌ها‌. و حتی بعید نبود چندتایی پسر هم دست کم از ریختت خوششان بیاید. ولی این ور ماجرا که خوب می‌دانی چه خبر بود. که تقریبا هیچوقت -واقعی و راستکی- دلت بسته‌ی کسی نشدی. هر خاطره و ردی از دوست داشتن، مقادیری دورویی‌ و تملق و ظاهرسازی و نیاز هم با خود داشت.
واقعا می‌خواستی دل به دیگری بدهی؟ بی که ذره‌ای خودت را دوست بداری؟ نمی‌توانستی؛ به خدا که نمی‌توانستی…»
  • مستر علی

پای لرزان

۱۲ خرداد ۱۳۹۷
بنده هیچ کاره‌ام. هزینه‌ی کار از جیب دیگری ست. فقط این وسط هماهنگی و تحویل نذری با حقیرست. ابتدای کار خوشحال بودم که رایگان، در کار خیری سهیم شده‌ام. در نظر اول هم کار ساده‌ای می‌نمود.
ولی وقتی می‌آیند -بعضی‌هایشان با لطف و مرحمت و دعاگویی، و برخی سر به زیر و ساکت- نگاه کردن در چشمشان کار راحتی نیست. سرم را از شرم پایین می‌اندازم و نذری ناچیز ناقابل را تقدیم می‌کنم. همه‌ی سعی و تمرکزم اینست که مبادا خوشحال شوم یا حس بی‌ربط دیگری در دلم بیاید یا حس نامربوطی خدای نکرده به مخاطب بدهم.
پایم لب گودی آتش، هُرم گرمایش هم مستقیم توی صورتم است.
  • مستر علی

توهم

۱۱ خرداد ۱۳۹۷
زندگی پوچ است. برای فراموش کردن این پوچی و رنج متناظرش، مثلا می‌توان اهدافی تراشید و دنبالشان دوید و سرگرم شد. فاجعه آنجاست که فراموش کنیم همه چیز بازی است و قواعدش من درآوردی؛ هدف‌ها اصالت و ارزش ذاتی بیابند، و ماجرا -الکی الکی- جدی شود….
  • مستر علی

هر آدمی سنگیست بر گور پدرش

۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷
دقیقا ۱۲ سال پیش یعنی اردیبهشت ۸۵، جلد نارنجی رنگش توجهم را جلب کرد تا بعد از مدتها جستجو بالاخره بیابمش:
سنگی بر گوری به قلم جلال آل احمد

جلال و سیمین بچه نداشته‌اند. روایت این فقدان از زبان مردی مانند جلال، با آن سابقه روشنفکری و باریک بینی و تفکر، روایت جذابی است. سنگی بر گوری داستان نیست. حدیث نفسی است ورای واقعیت؛ خلاصه‌ایست از نگاه و تصور نویسنده به بودن و ابدیت.
  • مستر علی

پار و پیرار

۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷
«گذشته» با اینکه گذشته و به تعبیری تمام شده، ولی در تصور و ذهن، همیشه زنده ست. خصوصا اگر راهی به درونش بیابی.
فرصتی دست داد و در خلال مرتب کردن اسناد و مدارک، نوشته‌هایی از دوران خوابگاه و دانشگاه پیدا کردم. خاطرات روزانه می‌تواند لذتبخش باشد و هم می‌تواند آزار بدهد. مخصوصا اگر یادت بیاید که بودی و با الان مقایسه کنی و اکنونت را ضعیف‌تر ببینی.
آنچه دو دهه پیش بودم، از جهاتی بهتر از اکنونم بود. فی‌الحال شاید بعضی صفات مثبت داشته باشم ولی کلیت قدیمم را بیشتر می‌پسندم. با آنکه تکلیفم خیلی با خودم روشن نبود ولی به هرحال بلبشو کنونی هم آزار نمی‌داد.
عبرت دیگر اینکه به دغدغه‌ها و استرس‌های قدیم که یادت می‌افتد، می‌فهمی چقدر الکی حرص خوردی و وقت و عمرت را برای ذهنیات بیهوده خرج کردی. افکاری که ذره‌ای هم بر امروزت تاثیر مثبت نداشتند و اکنون به غایت بی ارزش می‌نمایند. این تجربه برای شخص نگارنده درس بزرگی بود. دغدغه‌های زمان‌دار را باید به سرعت رها کرد. و البته کار سهلی نیست.
  • مستر علی

قرار در مسافرخانه

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷
خانه در دیدگاه معمول، ترکیبی ست از مکان و فضا و خاطره و افراد. خانه برای من ولی یک حس است. این حس، یک وقتی خانه خودم بود، بعد خانه مادر، اکنون اما هیچ جا خانه نیست. هیچ کجا آن آرامش و امنیت را ندارد. اکنون هر جا باشم احساس مسافری را دارم که عن‌قریب باید نقل مکان کند. یک‌باره و ده‌باره. هیچ جا منزل‌گاه نیست و اگر هست موقتی ست.
نمی‌دانم دیدگاه عوضی‌ای به هستی و زندگی ست، یا فقط فقدان ساده‌ایست و باید بجویمش؟ شاید آرامش و سکون، باید آرام آرام از دست برود؛ شاید به ازای دستاوردی بزرگتر باید که بی‌قرار بود...

ب.ن
جمله بیقراریت از طلب قرار توست
طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت
مولوی
  • مستر علی

فضایی که کم کم دنیا شده

۳۱ فروردين ۱۳۹۷
خانم معلمی از بستگان می گفتند: "تلگرام نباشه خیلی ضدحال میشه ها". ایشان جزو نسل قبل به حساب می اید. همسر و فرزند هم دارد. ولی بهرحال صرف وقت در تلگرام بخشی از اوقات فراغتش را پر کرده. از عبارتش خوشم آمد. مال نسل خودش نبود. لابد از شاگردانش یاد گرفته. شاید هم از تاثیرات فجازی ست.

فجازی برای خیلی ها همدم تنهایی هاست ولی نصف و نیمه. فقط میگوید و نمیشنود. مطلب میدهد و تاثیر نمیپذیرد. و همین است که او را به درجه موانست نمیرساند. شاید نکته مهم همین جاست. مونس، مخاطبی ست که تاثیر می پذیرد. فضای مجازی برای تصرف هرچه بیشتر احساسات مخاطب، احتمالا بدین سمت خواهد رفت و رمز موفقیتش در اینده، چگونگی پیاده کردن این ایده خواهد بود: تاثیر پذیری بیشتر. البته تنهایی واقعی مخاطبان هم به تبع بیشتر خواهد شد...
درین باره دیدن فیلم her بشدت توصیه میشود.

پ.ن
قدیمها، اخر شبهایم وقف کتاب بود. ولی سالیانی ست که گوشی! رها نمیکند. مگر خود جمهوری اسلامی وارد گود شود و اعتیاد ما را درمان کند وگر نه تا تلگرام هست، مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هم هستیم :دی

بعد نوشت
در صورت فیلتر شدن تلگرام چه میکنید؟ استفاده از فیلتر شکن یا پیام رسان داخلی؟
  • مستر علی

کابوس

۲۶ فروردين ۱۳۹۷

مکان و ساختمان و معماری گاه تاثیر زیادی در ذهن دارند. ساختمانهایی که چندسال تویشان بوده باشی ممکن است جنبه هویتی برایت پیدا کنند. خانه دانشجویی مثلا. هنوز گاهی خوابش را می بینم. داستان و اتفاقات و ادمها مال امروزند اما خانه همان است. دوستان سن و سالشان بالا رفته، قیافه ها تغییر کرده ولی هنوز تو همان زیر زمین هستیم و چندنفری کنار هم زندگی میکنیم. هنوز توی راهروهای دانشکده سرگردانم. با همین موی سپید به دنبال انتخاب واحدم. و دو سه واحد هنوز مانده و تمام نمیشود...


چرا کابوسها دست از سر ادم برنمیدارند؟ فقط یک لحظه تصور کن اگر زندگی آن دنیا از جنس کابوس باشد!!


کاش مردن اخر همه چیز باشد و عدم به رویت اغوش بگشاید.

  • مستر علی

عجایب روزگار

۲۵ فروردين ۱۳۹۷
قدیم‌ها اینگونه نبود. شاید هم خودم خیلی حواسم جمع نبوده؛ ولی تا حد زیادی اطمینان دارم انقدر شدید نبود. خاصیت عجیبی است که انگار با گذشت زمان تشدید می‌شود. سالیانی است وقتی کار غلطی می‌کنم مشخصا تنبیه می‌شوم. مخصوصا کاری که از غلط بودن آن مطلع باشم، علی الخصوص اگر کسی به واسطه‌اش آزرده شود. بعد یکجور عجیبی مجبور به جبران یا معذرت خواهی می‌شوم.

حس می‌کنم قبلترها اینگونه نبود. شاید بتوان گفت انگار فرصت خطا کردن دارد تمام می‌شود. هر چه سنم بالا می‌رود کائنات کم تحمل‌تر می‌شوند و من مجبورم ادم بهتری باشم...

هرگز چنین تبیینی از روزگار در ذهن نداشتم. ولی جالب است. بعدا بیشتر خواهم نوشت.
  • مستر علی