۵ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ دی ۹۶
قدیم در سفرهای تابستان‌، شاگرد شوفر با پارچ قرمز پلاستیکی آب یخ می‌داد. یک دانه لیوان بود و چهل مسافر. اوایل، تشنگی را تحمل می‌کردم. بار اولی که از لیوان اشتراکی آب خوردم عذاب وجدان داشتم از ارتکاب این گناه بهداشتی، ولی طوریم نشد. فقط آبش بوی دود و اتوبوس می‌داد. توی جاده هم معمولا تهوع می‌گرفتم. اگر چه هیچ‌گاه محلش نمی‌دادم چون لوس‌بازی بود. بعدها فهمیدم «ماشینی شدن» درد رایجی است برای مسافران. قرصی چیزی هم می‌خوردند تا بهتر شوند. دلم برای خودم سوخته بود. ناراحتی‌ها را چرا به رسمیت نمی‌شناختم؟ 

صبح‌های زود زمستان که فرصت صبحانه نبود، با ساندویچی در جیب، جلوی اتوبوسش منتظر می‌ماندم. کم کم سرما به تنم می‌نشست که می‌گفت سوار شویم. بخاری ماشین را هم روشن می‌کرد ولی قبل گرم شدن، حسابی لرزیده بودم. آقا رضا راننده‌ی ماشین اصفهان با تعریف امروزی‌ها لابد خیلی فرهیخته بود. نصف آلبوم‌های شجریان را توی اتوبوسش و در انتظار رسیدن (رسیدن به چه؟) شنیده بودم. ترمینال صفه هنوز چندسالی راه داشت تا افتتاح. هنوز گاراژ معنا و مفهوم داشت و هر تعاونی گاراژ مخصوص خودش داشت. 

حاضرم مسیر کوتاه اصفهان را ده ساعته بیایم، به شرطی مقصد همان گاراژ کثیف و روغنی و بی‌ریا باشد، آقارضای موخوشگل و جوان راننده باشد و ماشینش همان دولوکس قرمز. «یاد ایام» را با طعم نان و پنیر بشنوم، زاینده‌رود پر آب باشد و دلم به فرداها گرم. می‌خواهم همه‌ی پارچ‌های قرمز را سر بکشم، شلوار گشاد پیله‌دار و ژاکت دست‌باف بپوشم و جوراب‌هایم وصله داشته باشد. خسته‌‌ام از موبایل و اینترنت. من جایی توی همان بیست سال پیش تمام شده‌ام. کاش می‌فهمیدم اینجا چکار می‌کنم!
۰ نظر ۲۴ آذر ۹۶
آلبوم قدیمی باز است. پدربزرگ به آرامی عکس‌ها را نگاه می‌کند. لابد یاد خاطراتش افتاده. انگشتش را روی چهره‌ها می‌لغزاند، نام افراد را می‌گوید و بعضی را که فراموش کرده از مادربزرگ می‌پرسد. او هم کمک خاصی ندارد که بدهد.

«خدا بیامرزدش» پر بسامدترین کلمه‌ایست که به زبانشان می‌آید. آسان نیست در سن و سالی باشی که هم‌نسلانت از دست رفته باشند و بخواهی یادها را با کمک عکس از گوشه کنار ذهنت بیرون بکشی. شاید سخت تر از همه، فراموشی نام آدم‌ها باشد. همان‌هایی که عمرت را کنارشان گذرانده‌ای..

پ.ن
امیر اسمت چی بود؟ ;-)
۰ نظر ۲۳ آذر ۹۶
دلِ بی‌درد، مبتلا خوشتر
غرقه در ورطه بلا خوشتر

چه دهم شرح آرزومندی
خامُشی بعد ابتلا خوشتر

از میان هزار چشم سیاه
نرگس مست دلربا خوشتر

همچو اکسیر قند لبخندش
نیست بر درد بی‌دوا خوشتر
۰ نظر ۲۳ آذر ۹۶
دو خواهر دارم. گاه پیش آمده که در تبانی با یکی‌شان حرفی را از دیگری پنهان کرده‌ام به مصالحی. و یا آن دو نفر از من؛ احتمالا. همه هم بخاطر حفظ آرامش نفر سوم و نگرانی بابت احوالش. از معدود نادانی‌هایی‌ست که احساس خوبی به آدم می‌دهد. پنهان‌کاری قشنگی که مهر و دلبستگی از درونش موج می‌زند.
توجهم به این تیم‌های دونفره‌مان از آنجا جلب شد که قرار گذاشتیم فعلا از مادر به خواهر دورافتاده چیزی نگوییم. امیدوارم این فقره هم ختم به خیر بشود.
۰ نظر ۲۳ آذر ۹۶