نیچه یا هر کس دیگر چه درست و دقیق گفته: «کمرمان زیربار حقیقت می‌شکست اگر هنر نبود». برای حقیر دنیای بی موسیقی متصور نیست. از جور روزگار پناه بر موسیقی...

کانال که نه، اما پلی لیستی از محبوب‌ها و شنیدنی‌ها در تلگرام دارم. شاید آبی باشد بر آتشی. علاقمندان موسیقی همه دعوتند به بزم شنیدن
( کانال نوا @navaay )

۲۹ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

۱

درست خاطرت نیست شاید سی سال پیش بود. مزه ای زیر زبانت ماندگار شده بود، چیزی بین ترش و شیرین. ترشی کمتر و شیرینی بیشتر. توهم زده بودی یا توت درشت قرمز رنگ، واقعیت داشته؟ گوشه حیاط خانه پدربزرگ، کنار دیوار گچی سفید که درب سبز رنگی دارد، درخت توتی هست که شکت را برطرف میکند. وسط حیاط حوضی است که بدنت بارها به کفش خراشیده. خراشها توهم نبود. حوض هنوز هست. همانطور که باغچه هست. درخت یاس، هست. ایوان، هست؛ و همه ظهرهای تابستان و آب تنی و خوابیدن روی سنگهای داغ ایوان، جایی در زمان رخ داده بودند.


۲

در گورستانی بزرگ بودم. دیوارهای بلندی داشت. مثل مسجد گنبد و شبستان داشت. حیاط داشت. کاشی های فیروزه داشت. حوض داشت. و همگی پر از قبر. زیر زمینی تاریک و مملو از ادمها. ادمهایی که سالیانی پیش مرده اند و الان جز سنگ قبر، نشانی ندارند. کلیددار گورستان میگفت: "سالهاست شهر کوچکت تبدیل شده به همین عمارت گورستانی!" قبر خودم را هم دیدم. اسمم به درشتی رویش حک بود. بنای گورآباد نه درخت داشت نه یک قطره آب در آن یافت میشد. همه جا را لایه نازکی از خاک پوشانده بود. تشنگی بود و آفتاب. بیدار که شدم اندازه هفت کتاب حس و حال داشتم. از سفری تاریخی برگشته بودم.


۳

اولین بار زیر درختان صفاییه بود. هزار قدم، هزار کلام، هزار سوال. همه خاطرات دو نفره بعدی، ذیل سایه درختان صفاییه رنگ باختند. همان روز بود که زلزله آمد. دیوارهای کنارم خم به ابرو نیاوردند. دلم ولی لرزید. جوری که دیگر تکرار نشد. دیوارهای بلند و آجری صفاییه سالیانی ست که مانند خنجر و دشنه اند. دنبال جگر بی صاحب میگردند. نباید نزدیکشان بروم. نباید ببینمشان. نباید به دامشان بیفتم. اتحاد بنا و خاطره، قاتل ادمی اند..

* * *

ذهنیات صورت مادی ندارند. بعد از نوشتن، شاید بهترین بروزشان در مکان ها باشد. مکان، مقدس است. ظهوری ست از افکار، معانی، کلمات، خاطرات، حسها و عمرهای رفته؛ معادل با دهها صفحه نوشتن و شرح دادن؛ می توانی مکانی را به مخاطبت نشان دهی تا بخش بزرگی از حست منتقل شود.

دیروز روز معمار بود. همانی که میخواستم و نشدم. بجایش درگیر صفر و یک شدم. همانی که نمیخواستم. دنیا پر است از خواستنها و نشدنها. یا شدنها و بعد ویران شدنها. خرابی را اولین بار بناها یادمان دادند. که ویرانی به چه میگویند. که اگر سقفی که تا دیروز برپا بود، ناگهان فرو ریخت تعجب ندارد. که همیشه مراقب آوارها باش.. روز معمار مبارک باشد. بر همه انانی که فضا و مکان و خاطره و واقعیت و احتمال را مدیونشان هستم.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۷
در سراشیب بودم؛
بی تو اما فروافتادم..
کاش با اردیبهشت
         تنفس در هوای تو باشد.
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۷
یک عکس می‌تونه هزار حرف نگفته داشته باشه، هزار خاطره رو زنده کنه، هزار خوشی و ناخوشی رو به یادت بیاره و آرزوهای مرده‌ رو با بی‌رحمی برات مرور کنه. یک عکس ناگهانی، می‌تونه کلی احوالات فراموش شده رو از بایگانی ذهنت بیرون بکشه؛ و البته نیمه شب بی‌خواب و بی‌تابت کنه.

باید چشم بستن رو بیاموزم. البته فراموشی رو هم ایضا
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۷
هر چه می‌گذرد به تنهایی بیشتر خو می‌کنم. از جمع و شلوغی فراری‌ام. عکس مادر و مادربزرگ و همه اقوام که عاشق رفت و آمدند، از مهمانی و شلوغی ذوق می‌کنند و عید و نوروز و دورهمی حالشان را خوب می‌کند، ترجیحم به تنهاییست. این روزهای پیشاعید را به خاطر مادر اینور و آنور می‌روم ولی تا کسی حواسش نباشد به گوشه دنجی می‌خزم و به حال خودم غرق می‌شوم.

سالیانی ست نوروز و مراسمش حسی برایم ندارد. از همه رو اعصاب تر، دید و بازدیدهاست. ترجیح می‌دهم دلتنگ کسی باشم و به دیدارش بروم نه اینکه سنت‌ها تعیین تکلیف کنند. اما چون دلتنگ نمی‌شوم احتمالا به دیدن هیچکس نروم. هرچند افسارم را به دست سنت داده‌ام (از ترس سقوط به انزوای محض) ولی دلم به هیچ کاری نیست. دوست دارم نوروز به چشم هم زدنی بگذرد.
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۶
باز هم نوروزِ بی‌تو و احوالی که نامیزان است هنوز، در راهند. این طور که بوش می‌آید امسال هم حال خرابی داریم. از همین اکنون دلم می‌خواهد بعد عید می‌بود. هیچ حوصله‌ی آدم‌ها را ندارم...

پ.ن
نمی‌دانم حس و حال خراب، فکر را دنبال خود به خرابه‌ها می‌کشاند یا افکار قر و قاطی، حس و حال را ویران می‌کنند. هر چه هست دست به دست هم داده‌اند و با وحدت کلمه‌شان ما را نموده‌اند. و بدتر از همه تظاهر به خوب بودن و پنهانکاری ست؛ بخاطر عزیزانی که دیگر رمق تحمل حال‌خرابی ندارند. و خدا می‌داند که حق دارند.
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶
دوستم چند سالی است از ایران رفته. عکس دختر سه ساله‌اش را برایم فرستاده. بزرگ و زیبا شده. نگاه به عکس دخترک می‌کنم و ذوق می‌دود توی صورتم. از نزدیک ندیده‌امش ولی خاطراتم با پدرش، محبت زیادی در دلم می‌ریزد. انگار دختر خودم باشد. او ولی مرا نمی‌شناسد.

کسی از فردا خبر ندارد، شاید دخترک تا چند سال دیگر (یا حتی هرگز هم) مرا نبیند. برایش هم لابد فرقی ندارد که عموی نادیده‌ای در ایران دارد. ولی من دوستش دارم. عین دختر نداشته خودم.

پ.ن
یک چیز قشنگی داشت جوانه می‌زد که هنوز شروع نشده خشک شد. پناهمان درین مواقع سینما و موسیقی بود، که آن هم نامرد شده و چنگی به دل نمی‌زند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۶
قدیم در سفرهای تابستان‌، شاگرد شوفر با پارچ قرمز پلاستیکی آب یخ می‌داد. یک دانه لیوان بود و چهل مسافر. اوایل، تشنگی را تحمل می‌کردم. بار اولی که از لیوان اشتراکی آب خوردم عذاب وجدان داشتم از ارتکاب این گناه بهداشتی، ولی طوریم نشد. فقط آبش بوی دود و اتوبوس می‌داد. توی جاده هم معمولا تهوع می‌گرفتم. اگر چه هیچ‌گاه محلش نمی‌دادم چون لوس‌بازی بود. بعدها فهمیدم «ماشینی شدن» درد رایجی است برای مسافران. قرصی چیزی هم می‌خوردند تا بهتر شوند. دلم برای خودم سوخته بود. ناراحتی‌ها را چرا به رسمیت نمی‌شناختم؟ 

صبح‌های زود زمستان که فرصت صبحانه نبود، با ساندویچی در جیب، جلوی اتوبوسش منتظر می‌ماندم. کم کم سرما به تنم می‌نشست که می‌گفت سوار شویم. بخاری ماشین را هم روشن می‌کرد ولی قبل گرم شدن، حسابی لرزیده بودم. آقا رضا راننده‌ی ماشین اصفهان با تعریف امروزی‌ها لابد خیلی فرهیخته بود. نصف آلبوم‌های شجریان را توی اتوبوسش و در انتظار رسیدن (رسیدن به چه؟) شنیده بودم. ترمینال صفه هنوز چندسالی راه داشت تا افتتاح. هنوز گاراژ معنا و مفهوم داشت و هر تعاونی گاراژ مخصوص خودش داشت. 

حاضرم مسیر کوتاه اصفهان را ده ساعته بیایم، به شرطی مقصد همان گاراژ کثیف و روغنی و بی‌ریا باشد، آقارضای موخوشگل و جوان راننده باشد و ماشینش همان دولوکس قرمز. «یاد ایام» را با طعم نان و پنیر بشنوم، زاینده‌رود پر آب باشد و دلم به فرداها گرم. می‌خواهم همه‌ی پارچ‌های قرمز را سر بکشم، شلوار گشاد پیله‌دار و ژاکت دست‌باف بپوشم و جوراب‌هایم وصله داشته باشد. خسته‌‌ام از موبایل و اینترنت. من جایی توی همان بیست سال پیش تمام شده‌ام. کاش می‌فهمیدم اینجا چکار می‌کنم!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۶
آلبوم قدیمی باز است. پدربزرگ به آرامی عکس‌ها را نگاه می‌کند. لابد یاد خاطراتش افتاده. انگشتش را روی چهره‌ها می‌لغزاند، نام افراد را می‌گوید و بعضی را که فراموش کرده از مادربزرگ می‌پرسد. او هم کمک خاصی ندارد که بدهد.

«خدا بیامرزدش» پر بسامدترین کلمه‌ایست که به زبانشان می‌آید. آسان نیست در سن و سالی باشی که هم‌نسلانت از دست رفته باشند و بخواهی یادها را با کمک عکس از گوشه کنار ذهنت بیرون بکشی. شاید سخت تر از همه، فراموشی نام آدم‌ها باشد. همان‌هایی که عمرت را کنارشان گذرانده‌ای..

پ.ن
امیر اسمت چی بود؟ ;-)
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶
دلِ بی‌درد، مبتلا خوشتر
غرقه در ورطه بلا خوشتر

چه دهم شرح آرزومندی
خامُشی بعد ابتلا خوشتر

از میان هزار چشم سیاه
نرگس مست دلربا خوشتر

همچو اکسیر قند لبخندش
نیست بر درد بی‌دوا خوشتر
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶
دو خواهر دارم. گاه پیش آمده که در تبانی با یکی‌شان حرفی را از دیگری پنهان کرده‌ام به مصالحی. و یا آن دو نفر از من؛ احتمالا. همه هم بخاطر حفظ آرامش نفر سوم و نگرانی بابت احوالش. از معدود نادانی‌هایی‌ست که احساس خوبی به آدم می‌دهد. پنهان‌کاری قشنگی که مهر و دلبستگی از درونش موج می‌زند.
توجهم به این تیم‌های دونفره‌مان از آنجا جلب شد که قرار گذاشتیم فعلا از مادر به خواهر دورافتاده چیزی نگوییم. امیدوارم این فقره هم ختم به خیر بشود.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶