بگذار بگذارم ای دوست
بر شانه هایت سرم را...

(محمدرضا ترکی)

۲۸ مطلب با موضوع «روزمره» ثبت شده است

حدودا اردیبهشت سال ۸۵ بود که وبلاگ نویسی ام منظم شد. یکسالی در سایت شخصی می نوشتم. بعد به بلاگفا کوچ کردم و تا سالها مشتری اش بودم. بلاگفا همدم و همراز نوشته های حقیر و دوستان زیادی بود و هست. دریایی از حسهای خوب و بد روزانه مان در بستر بلاگفا ثبت شد.

سال ۸۷ اوج روزهای نوشتن و وبلاگ خوانی ام بود. مهمترین ادم زندگی ام هم در همین دنیای وبلاگ نویسی پیدا شد. وبلاگ همیشه مامن حرفهای نگفته ام ماند. حتی وقتی مخاطبی نداشتم و برای دل خودم می نوشتم.

بلاگفا در سالهایی از دهه هشتاد طبق اعلام الکسا پر بازدیدترین وبسایت ایرانی بود. با همه نقص و قوتهایش، هنوز حس خوب و قشنگی به او دارم. به بستری که فراهم کرد تا حرف بزنم و بشنوم و ادمهایی مثل خودم را بشناسم و همدلی کنیم... 

۱۲ سال از ان روزگار میگذرد. خوشحالم که وبلاگ این پدیده دنیای نت هنوز زنده است و به خلوص نزدیکتر شده. برای بیان و بلاگفا آرزوی موفقیت و پیشرفت دارم و امیدوارم وبلاگ نویسی به حفظ و گسترش ادبیات فارسی کمک کند.

پ.ن
اول اردیبهشت روز بزرگداشت شیخ اجل سعدی است. نام و یادش گرامی باد
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۷
نمی‌دانم رنگ موی حقیر چه ویژگی‌ای دارد که بارها مورد پرسش واقع شده. خیلی‌ها با نگاه به کله بنده از سن و سال و تاهل و بچه و اینهایم می‌پرسند. شاید کمی شیرین می‌زنم و به موی سپیدم نمی‌آید. خلاصه این جو گندمی‌ها بارها باعث شروع گفتگو بوده.

فروشنده سوپر مارکت: شما چند سالته؟
من: ۳۷
فروشنده: ماشالا، فکر کردم چهل به بالایی. البته ناراحت [!!] نباش صورتت جوونه.
من: مرسی

مدیر ساختمان: فکر می‌کردیم شما چندتایی بچه دارید با این موها.
من: بله قسمت نبوده. البته موها تو آسیاب سفید شده، سنی ندارم
مدیر بعد کلی خنده: ایشالا همسر خوبی برات پیدا می‌شه. ناامید [!!] نباش
من: مرسی

مادر بزرگ می‌گوید: « مامان جون موی سفید هیچ هم مهم نیست و بهش فکر نکن. ایشالا یک زن خوبی برات پیدا می‌کنم.. » و بعد خودش می‌زند زیر گریه!!

موضوع برای خودم اصلا مهم نیست، غصه مادربزرگ ولی دلم را ریش می‌کند. انگار وضعیتم همینقدر به نظرش بغرنج است. البته تجرد بعد از تاهل هم مزید بر غصه‌اش شده. خلاصه که کار ناتمام دیگران توسط مادربزرگ تکمیل شد و امروز رسما فاتحه‌ام را خواند 😉
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷
امروز بر مزار صائب تبریزی بودم و تفالی موبایلی زدم در غزلیاتش، جواب دندان شکنی داد. تعظیمی کردم و سر خر کج کردم و بازگشتم:

نیست هر آب و زمین [!!] قابل تخم شررش
در دل سوختگان نشو و نما دارد عشق
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۷
برای نیش و نوشِ همزمان مثالی دارید؟ نمونه ادبی‌اش، شاهد بازاری بداخلاق و تحویل نگیرنده و محل ندهنده. دیگر چه؟ خاطراتی که روزی خوش بودند و اکنون دردناک. نمونه بارزش هم عکس... لامصب عکس از همه چیز بدتر است. دلت نمی‌اید نابودش کنی، اگر هم ناگهانی جلو چشمت بیاید، حال و احوالت مدتی دگرگون می‌شود.

ناخوش از نیش و نوشِ خاطرات بودم که این به دادم رسید. امروز شنیدمش و آبی بود روی آتشم. مضامین و عبارات شعر، بلند و دلنشین و گواراست. بعد شنیدنش گفتم: «آقا ما تسلیم. سپرِ نداشته‌ را هم انداختم. دُمم را هم بر زمین زدم. هرچه تو بخواهی.»

مولانا که با فاصله‌ای هشتصدساله چنین انرژی‌ای بدهد، ببین اصل جنس چه درّ و گوهری است! از دارو رمیدن که دیگر چیزی نیست:

چه خوشی های نهان است در آن درد و غمش
کـه رمـیــدنــد ز دارو هـمـــه درمـــان طـلـــبــان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۶
گاه با مینی بوس دانشگاه به سر کار می‌روم. جوانان دانشجو صبح‌ها با شور و شوق به سوی کلاس روانند و حال خوبشان به ادم انرژی می‌دهد. خانم‌ها معمولا بیشترند، اغلب هم توی مینی‌بوس درس‌هایشان را مرور می‌کنند. گاهی بعضی‌شان زوج دختر پسر هستند. توی راه بیشتر باهم حرف می‌زنند و دل می‌دهند و مهر می‌ستانند. لبخندهای قشنگ به هم هدیه می‌دهند و حس خوب در دل اطرافیان می‌کارند.
یاد همین روزهای خودم می‌افتم و احساسات و شور جوانی و تنهایی و رویاهای دور و دراز.. کاش همه جوانان خوشبخت و شاد باشند. انهایی که هم را دوست دارند به هم برسند. تا همیشه دلشان پر امید باشد و زندگی زخم عمیقی بر پیکرشان نزند. هرچند برای بزرگ شدن راهی جز زخم خوردن نیست بدبختانه!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۶
بوی ناآرامی و خون می‌آید. نمی‌دانم درین هیر و بیر، تبلیغات شدید و غلیظ 9 دی دیگر برای چه بود؟ کاش همه آرام باشند. کاش سیما هیزم بر آتش نریزد. کاش مردم خوددار باشند...

پ.ن
ظاهرا طبق دستور معاون سیما پخش مستند بصیرتی! و البته یکسویه نگر «خارج از دید» متوقف شد. جای تقدیر دارد. کاش حکومت این گونه عقلانیت‌ها را در غالب اوقات عرضه می‌داشت، نه موقتی و در مواقع اضطرار!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۶

...

همین جا بغل گوشم. هر روز باید ببینمش و چند کلام حرف بزنم. سرم را پایین می‌اندازم، چه اگر سهوا به نگاهش بیفتم، تیری از چشمش به چشمم می‌خورد و برق گرفتگی نیمه خفیفی تا نوک انگشتان پایم را می‌لرزاند.
همزادت همسایه‌مان است. درست همین روزهایی که بهترک بودم و در فراموشی‌ات؛ حکمتش چیست؟
ما از شهر تو رفته‌ایم و تو از ما نمی‌روی!
«ما بی تو خسته‌ایم...
تو بی ما چگونه‌ای؟»
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۶
امروز بی‌ظرفیت بودم، زبانم عزیزی را رنجاند و رفتارم انسان ناشناس دیگری. هنوز در اخلاق خیلی کمترم از اکثریت مردم. اگر فقط چشمم را باز کنم، بین همین آدم‌های دور و بر، کلی رفتار قشنگ خواهم دید. باید بیاموزم و باید خوبتر باشم. کاش بتوانم.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۶
بعضی روزها الکی خوبم. البته الان که فکرش را می‌کنم خیلی هم بی‌دلیل نبود. امروز به لطف یک باد بی‌نام و نشان، هوا کاملا تمیز شد. آسمان ابی و ابرهای تمیز و هوای پاییزی آن هم در سومین روز زمستان، دلایل خوبی بود بر حس‌های خوب. امروز با هرکس مواجه شدم لبخندی مهمانم کرد. دو سه نفر غریبه‌ی خوش اخلاق و خوش برخورد هم مزید علت شدند. همه این‌ها علل ظاهرا کوچکی بودند که امروزم را به یک روز خوش تبدیل کرد. برای همه دوستانم حس‌های قشنگ آرزومندم. و البته هوای پاک و آدم‌های خوش اخلاق و لبخندهای پیش بینی نشده. آمین
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶

آخرین نفس‌های پاییز همچنان زیباست
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۶