۳۱ مطلب با موضوع «روزمره» ثبت شده است

«کنز»، عربی شده‌ی «گنج» است. یعنی در زبان عرب معادلی برای گنج نداشته‌اند و از زبان فارسی وارد کرده‌اند. بعد واقعا خنده‌دار شاید هم گریه‌دار است که همایشی با نام کنز برگزار می‌شود، آن هم در معتبرترین دانشگاه صنعتی کشور. «گنج» چه بدی داشت آقایان؟ تعرّب چه امتیازی دارد؟ دین‌دارتر و معتقدتر جلوه خواهید کرد؟

شاید کتاب «گنج‌العرش» را دیده باشید که مشتمل است بر ادعیه و مناجات. عِرق فرهنگی آن هم‌وطن کم سوادی که «کنزالعرش» را با «گنج‌العرش» جایگزین کرده بیشتر است از آقایان اساتید دانشگاه.
چون دوست دشمن است، به کجا بیاویزیم قبای ژنده و کپک زده‌ی خود را؟
۸ نظر ۱۴ آذر ۹۶
قبل‌تر بین وبلاگ نویسان این موضوع را نمی‌دیدم ولی این اواخر بعضی بلاگرها حوصله‌ی «تیتر» ندارند. راه حل هم اینکه به جای عنوان شماره می‌گذارند. به نظرم عنوان یادداشت، شخصیت یادداشت است و کمک می‌کند به بهتر فهمیدن منظور نویسنده. دست کم نگیریمش...
نهایتا اگر حوصله ندارید، قسمت عنوان را از قالب بلاگ حذف کنید. مخاطب هم راحت‌‌تر است تا دیدن این شماره‌های یکی یکی افزوده.

پ.ن:
دوستانی که به نیم‌فاصله علاقمندید، در قسمت کد عینا ;zwnj& را تایپ کنید (ازینجا کپی نکنید). به نیم‌فاصله تبدیل خواهد شد
۴ نظر ۱۲ آذر ۹۶
«پیکسل» شیء کوچک، گرد و سبکی ست اندازه‌ی ته استکان که معمولا طرح گرافیکی یا متنی روی آن چاپ شده، به لباس یا کیف یا جای دیگر سنجاق می‌شود و جنبه‌ی تزیینی دارد. «پیکسل» بین جوانان و نوجوانان با اقبال روبروست؛ ولی بدبختانه نامی فرنگی دارد که قبلا برای امر دیگری بکار رفته و نسبتی با شیء مورد نظر ندارد. به جای آن واژه «پولک» پیشنهاد می‌شود. هم ایرانی‌تر است، هم مفهوم «گِردی» را می‌رساند، هم از قبل نام شیئی تزیینی بوده که هنوز استفاده دارد. نظر شما چیست؟
۹ نظر ۱۲ آذر ۹۶
اتوبوس واحد در شلوغی و ترافیک متوقف شده. بعد از یک جلسه‌ی مسخره و یک نمایش پر دروغ، بی‌حال و اخمو لم داده‌ام روی صندلی و دارم به جریانات صبح فکر می‌کنم. از آن وقت‌هاست که دوست دارم به مقصد نرسم و اتوبوس همینطور برود. ترافیک هم بد نیست. به هرحال دیرتر می‌رسم.

سمت چپ و موازی شیشه، مینی بوس مدرسه ایستاده و دختران نوجوان با صورت‌های پرجوش مشغول جیغ و دادند. دلم یک ذره از سرخوشی و شادی‌شان را می‌خواهد. نگاهشان می‌کنم. شاید مقادیری حس خوب به‌م منتقل شود.

دوتاشان نگاهم می‌کنند و می‌خندند. زورکی لبخند می‌زنم. یکهو شش هفت تای دیگر هم توجهشان جلب می‌شود. در حال خنده و جیغ، برایم دست تکان می‌دهند. بی‌اختیار خنده به لبم می‌آید و دستی تکان می‌دهم. صداهایشان منتقل نمی‌شود. شاید همین هم شجاعشان کرده که برای مرد بی‌حال و اخموی اتوبوس واحد بای بای کنند.

ماشین‌ها راه می‌افتند، لم می‌دهم و فکرهای مغشوش دوباره محاصره‌ام می‌کنند.
۱۳ نظر ۱۱ آذر ۹۶
زمینمان را قر و رقص، خوش آمده است!
۵ نظر ۱۰ آذر ۹۶
یک وقتی هم پر از شکی و دودلی که پیامک بزنی یا نه. بعد که با سلام و صلوات ارسالش می‌کنی، حالا دلیور نمی‌شود :-|

استرست کش می‌آید و تمام نمی‌شود!
۰ نظر ۱۰ آذر ۹۶
آقا فردا تکلیف چیست؟ تا ظهر گریه، بعدش تا شب جشن و خنده؟
۱۱ نظر ۰۵ آذر ۹۶
فقط نیمه شب به بعد می‌توانم نان مورد علاقه‌ام را خالی بخورم. مادر اگر ببیند غصه‌اش می‌شود. از غذای شام و ناهار هم اگر قبل از موعد بخوریم شاکی می‌شود. می‌فرماید: «نخور، سیر می‌شی!» خب هدف مگر چیست؟ البته مادر دوست دارد همه دور سفره سیر شوند نه قبل‌تر.
۳ نظر ۰۵ آذر ۹۶
اغلب موقع باز کردن مدیریت وبلاگ، چشمم را می‌بندم. گاهی که باز می‌کنم نظر جدید دارم و اغلب مواقع هم نه. موقعیت اول خوشحالم می‌کند. اصولا کامنت داشتن چیز خوبی است. انقدر که به شکل « 1 نظر جدید » حساس شده‌ام و کاملا نگاهم را می‌رباید.
این یادداشت اصلا هم منظورش این نیست که چقدر دیدن نظرات مخاطبان ذوق مرگم می‌کند:دی
۶ نظر ۰۴ آذر ۹۶
در عصری نسبتا خنک در دومین روز آذر، تازه کمی احساس پاییز شدگی توی هوا یافت شد. آفتاب کم‌جان و دلبر هم مزید علت گردید و روز کتاب‌گردی به حول و قوه الهی خوش گذشت.

هرچند استقبال مردم از این روز خیلی به چشم نمی‌آمد. انتظار جمعیت بیشتری داشتم و کتاب‌فروشی‌ها شلوغ نبودند. جز فرهنگسرای اصفهان سر میدان امام حسین که فروشگاه معروفی است، بقیه تک و توک مشتری داشتند. کتاب‌فروشی سایه هم ده درصد تخفیف اضافه قایل شده بود که جای تشکر دارد. البته از لیست ده‌تایی‌ام تنها یک دانه‌اش را داشت. نصف کتاب‌هایی که می‌خواستم هم یافت نشد.
این پنج تا حاصل بعد از ظهر فرهنگی‌مان بود:
«بی‌باد بی‌پارو» و «بعد از پایان» از فریبا وفی، «بیست زخم کاری» از محمود حسینی‌زاد، «چشم‌هایش» از بزرگ علوی و «ناتمامی» از زهرا عبدی.

خانه که رسیدم مادر گرامی نگاهی به کتاب‌ها کرد و گفت:« چشمهایش را نخوانده بودی مگر؟» با تعجب گفتم: «نه! مگر شما خواندهاید؟» که سر مبارکش را به علامت بله تکانی داد. تازه معلوم شد حضرتش در ایام جوانی مدتی هم کتاب‌دار بوده. مادرجان رو نکرده بودی‌ها؟! خلاصه سورپریز خوبی بود. چه قدر از مادر عقبم! باید زودتر بخوانمش :دی

پ.ن
- معضل اکنونم اینست که با کدام شروع کنم؟ عین انتخاب بین چند غذای خوشمزه. حقیقتا امر دشواری است :-)
- امروز از وقت بیداری حال خوبی دارم. امیدوارم گوش شیطان کر بماند؛ مادر دهر هم به کمین خوشی‌های کوچکمان نباشد.
۷ نظر ۰۲ آذر ۹۶