۲۵ مطلب با موضوع «روزمره» ثبت شده است

برای نیش و نوشِ همزمان مثالی دارید؟ نمونه ادبی‌اش، شاهد بازاری بداخلاق و تحویل نگیرنده و محل ندهنده. دیگر چه؟ خاطراتی که روزی خوش بودند و اکنون دردناک. نمونه بارزش هم عکس... لامصب عکس از همه چیز بدتر است. دلت نمی‌اید نابودش کنی، اگر هم ناگهانی جلو چشمت بیاید، حال و احوالت مدتی دگرگون می‌شود.

ناخوش از نیش و نوشِ خاطرات بودم که این به دادم رسید. امروز شنیدمش و آبی بود روی آتشم. مضامین و عبارات شعر، بلند و دلنشین و گواراست. بعد شنیدنش گفتم: «آقا ما تسلیم. سپرِ نداشته‌ را هم انداختم. دُمم را هم بر زمین زدم. هرچه تو بخواهی.»

مولانا که با فاصله‌ای هشتصدساله چنین انرژی‌ای بدهد، ببین اصل جنس چه درّ و گوهری است! از دارو رمیدن که دیگر چیزی نیست:

چه خوشی های نهان است در آن درد و غمش
کـه رمـیــدنــد ز دارو هـمـــه درمـــان طـلـــبــان

۰ نظر ۱۵ بهمن ۹۶
گاه با مینی بوس دانشگاه به سر کار می‌روم. جوانان دانشجو صبح‌ها با شور و شوق به سوی کلاس روانند و حال خوبشان به ادم انرژی می‌دهد. خانم‌ها معمولا بیشترند، اغلب هم توی مینی‌بوس درس‌هایشان را مرور می‌کنند. گاهی بعضی‌شان زوج دختر پسر هستند. توی راه بیشتر باهم حرف می‌زنند و دل می‌دهند و مهر می‌ستانند. لبخندهای قشنگ به هم هدیه می‌دهند و حس خوب در دل اطرافیان می‌کارند.
یاد همین روزهای خودم می‌افتم و احساسات و شور جوانی و تنهایی و رویاهای دور و دراز.. کاش همه جوانان خوشبخت و شاد باشند. انهایی که هم را دوست دارند به هم برسند. تا همیشه دلشان پر امید باشد و زندگی زخم عمیقی بر پیکرشان نزند. هرچند برای بزرگ شدن راهی جز زخم خوردن نیست بدبختانه!
۰ نظر ۱۹ دی ۹۶
بوی ناآرامی و خون می‌آید. نمی‌دانم درین هیر و بیر، تبلیغات شدید و غلیظ 9 دی دیگر برای چه بود؟ کاش همه آرام باشند. کاش سیما هیزم بر آتش نریزد. کاش مردم خوددار باشند...

پ.ن
ظاهرا طبق دستور معاون سیما پخش مستند بصیرتی! و البته یکسویه نگر «خارج از دید» متوقف شد. جای تقدیر دارد. کاش حکومت این گونه عقلانیت‌ها را در غالب اوقات عرضه می‌داشت، نه موقتی و در مواقع اضطرار!
۰ نظر ۰۹ دی ۹۶

...

همین جا بغل گوشم. هر روز باید ببینمش و چند کلام حرف بزنم. سرم را پایین می‌اندازم، چه اگر سهوا به نگاهش بیفتم، تیری از چشمش به چشمم می‌خورد و برق گرفتگی نیمه خفیفی تا نوک انگشتان پایم را می‌لرزاند.
همزادت همسایه‌مان است. درست همین روزهایی که بهترک بودم و در فراموشی‌ات؛ حکمتش چیست؟
ما از شهر تو رفته‌ایم و تو از ما نمی‌روی!
«ما بی تو خسته‌ایم...
تو بی ما چگونه‌ای؟»
۰ نظر ۰۷ دی ۹۶
امروز بی‌ظرفیت بودم، زبانم عزیزی را رنجاند و رفتارم انسان ناشناس دیگری. هنوز در اخلاق خیلی کمترم از اکثریت مردم. اگر فقط چشمم را باز کنم، بین همین آدم‌های دور و بر، کلی رفتار قشنگ خواهم دید. باید بیاموزم و باید خوبتر باشم. کاش بتوانم.
۰ نظر ۰۴ دی ۹۶
بعضی روزها الکی خوبم. البته الان که فکرش را می‌کنم خیلی هم بی‌دلیل نبود. امروز به لطف یک باد بی‌نام و نشان، هوا کاملا تمیز شد. آسمان ابی و ابرهای تمیز و هوای پاییزی آن هم در سومین روز زمستان، دلایل خوبی بود بر حس‌های خوب. امروز با هرکس مواجه شدم لبخندی مهمانم کرد. دو سه نفر غریبه‌ی خوش اخلاق و خوش برخورد هم مزید علت شدند. همه این‌ها علل ظاهرا کوچکی بودند که امروزم را به یک روز خوش تبدیل کرد. برای همه دوستانم حس‌های قشنگ آرزومندم. و البته هوای پاک و آدم‌های خوش اخلاق و لبخندهای پیش بینی نشده. آمین
۰ نظر ۰۳ دی ۹۶

آخرین نفس‌های پاییز همچنان زیباست
۰ نظر ۲۹ آذر ۹۶
وارد کار جدیدی شده‌ام: امور مالی و نیروی انسانی. هر دو برایم مغضوب و نامطلوب. در خصوص «مال» غالبا خنگ و خل بوده‌ام. همیشه دوست داشتم سرم به کار روتین و تکراری خودم باشد، نخواهم کسی را مدیریت کنم، نخواهم کسی را تنبیه یا توبیخ کنم، سر مباحث مالی چک و چانه نزنم، حواسم به بازار و نبض! آن نباشد. از بانک و چک و سود و زیان همیشه فراری بودم. از همه این‌ها متنفرم و گرفتارش شدم. ولی چاره چیست وقتی در کف شیر نر خونخوار زندگی گرفتار شده‌ای؟

پ.ن امیدوارم بزودی با اردنگ بیرونم نکنند!
۰ نظر ۲۶ آذر ۹۶
قبل‌تر بین وبلاگ نویسان این موضوع را نمی‌دیدم ولی این اواخر بعضی بلاگرها حوصله‌ی «تیتر» ندارند. راه حل هم اینکه به جای عنوان شماره می‌گذارند. به نظرم عنوان یادداشت، شخصیت یادداشت است و کمک می‌کند به بهتر فهمیدن منظور نویسنده. دست کم نگیریمش...
نهایتا اگر حوصله ندارید، قسمت عنوان را از قالب بلاگ حذف کنید. مخاطب هم راحت‌‌تر است تا دیدن این شماره‌های یکی یکی افزوده.

پ.ن:
دوستانی که به نیم‌فاصله علاقمندید، در قسمت کد عینا ;zwnj& را تایپ کنید (ازینجا کپی نکنید). به نیم‌فاصله تبدیل خواهد شد
۰ نظر ۱۲ آذر ۹۶
اتوبوس واحد در شلوغی و ترافیک متوقف شده. بعد از یک جلسه‌ی مسخره و یک نمایش پر دروغ، بی‌حال و اخمو لم داده‌ام روی صندلی و دارم به جریانات صبح فکر می‌کنم. از آن وقت‌هاست که دوست دارم به مقصد نرسم و اتوبوس همینطور برود. ترافیک هم بد نیست. به هرحال دیرتر می‌رسم.

سمت چپ و موازی شیشه، مینی بوس مدرسه ایستاده و دختران نوجوان با صورت‌های پرجوش مشغول جیغ و دادند. دلم یک ذره از سرخوشی و شادی‌شان را می‌خواهد. نگاهشان می‌کنم. شاید مقادیری حس خوب به‌م منتقل شود.

دوتاشان نگاهم می‌کنند و می‌خندند. زورکی لبخند می‌زنم. یکهو شش هفت تای دیگر هم توجهشان جلب می‌شود. در حال خنده و جیغ، برایم دست تکان می‌دهند. بی‌اختیار خنده به لبم می‌آید و دستی تکان می‌دهم. صداهایشان منتقل نمی‌شود. شاید همین هم شجاعشان کرده که برای مرد بی‌حال و اخموی اتوبوس واحد بای بای کنند.

ماشین‌ها راه می‌افتند، لم می‌دهم و فکرهای مغشوش دوباره محاصره‌ام می‌کنند.
۰ نظر ۱۱ آذر ۹۶